معصومه یوسفی
1)
چشمهایم را که باز می کنم
صبح است
همیشه صبح روی چشمهای من باز نامه های ماضی بعید را
حال می کند
موسیقی و این موسیقی و این صدایی که کشیده می شود
صورت سرخی است که از او بریده ام
سالها گذشته است
سالهای بعیدی که از یاد برده ای
همیشه اینگونه
همیشه فراموشی راه خوبی
که از یاد برده ام
همیشه اینگونه
توهمی که خواب می بینم صبح نامه های تو را باز می
کند:
« می نویسم، این یعنی که نیستی»
نیستم
و صبح نشده از خانه بیرون می زنم
سرگیجه های شدیدی حالم را به هم می زند
فریاد می زنی
این یعنی توهمی که دچار صبح شده است
همیشه اینگونه
همیشه راههای زیادی است که فراموش کرده باشی
خوب است فراموش کرده باشی
خوب است اسمم از شیارهای نامه افتاده باشد
و صبح نشده به خانه برگردم
به مضارع مفرد
به صدای خواننده ای که کشیده می شوم.
4/8/92 شنبه
2-
نه حوصله ام سررفته
نه کار بی خودی می کنم
فقط گاهی دست به خودکشی می زنم
و بعد در افکار ناشیانه ای غرق می شوم
و بعد به طرز ناشیانه ای غرق می شوی
وانمود می کنم که نمی بینم
و بعد به طور ناشیانه ای زیرچشمی نگاه می کنم
دیالوگ های نامفهومی رد می شود
از دهانت می پرد توی گوشم
گوشواره ام می رقصد
و بعد تراژدی ناشیانه ای رخ می دهد
ما مرگ های بدون بیماری را باور نمی کنیم
گوشواره ام می رقصد
باور نمی کنیم
می رقصد
و بعد یقین های نامفهومی توی چشمها
باور نمی کنیم. بهار 92
3-
و این فصل ها و این تاریکی و این باد
و این بوی پنیری که از صبحانه ی تو بلند می شود
و شمایلی از مرا کنار میز می نشاند
آن قدر خفت مرا گرفته است
که پنیر به ترشی می زند
استفراغ حالتی است
که به گذشته ام مربوط می شود
و از حاملگی به چشمهای تو نگاه نمی کنم
هر روز به مردان زیادی چشم نگاه نمی کند
هر روز به مردان زیادی کمتر
کمتر
کمتر از من نزدیک باش
به شایعاتی که دهانم را باز
و چشمهایت را به روی من می بندد
تأسف اندیشه ای است ویرانگر
که به گذشته ام مربوط می شود
به عطرهایی که مدرسه را در لباسم می پیچد
روی کولم
کتابهایی از دانشگاه سرازیر
و متأسفم که نمی خندم
و متأسفم که صبحانه ات سرد می شود
و شمایل متأسفی از من
هر روز به مردان زیادی نگاه می کند
هر روز به دنبال تو
روی کولم سنگین می شود.
24/2/92 سه شنبه
